تبليغاتX
داستان نويس كوچك
یه طرح ثبت نشده را که از قبل داشتم، گذاشتم تا نظر بدید داستان کنم 

*******

 زود خونه رسید  ولی بیشتر از یک ساعت بیدار نماند .وقتی سرش رو روبالش گذاشت به یه خواب عمیق رفت .بیدار شد شب تمام نشده بود، توی صورتش هیچ چیزی دیده نمی شد ولی می دونستم خسته است.هر وقت خسته هست کم حرف می زنه  وزود می ره می خوابه  این بار نمی دونستم برای چی خسته شده  میگم چی شده می گه خسته شدم دیگه طاقت ندارمدیگه دوست ندارم آن اتفاق ها تکرار بشه .از همه چیز خسته شدم . می دونستم بیشترم باهاش حرف بزنم . نمی گه چه بلاهایی سرش آمده یا داره می یاد .ولی می دانم دیگه دلسر شده از باید ونباید ها خسته شده  دیگه خنده هاش خنده های واقعی نیست می خنده که خنده باشه لبخند بزنه که لبخند زده باشه می دونم که فریاداش واقعی است می دونم دیگه نمی دونه چکار کنه می گم زود رنج شدی می گه با هر حرف و حرکتی  یه واکنش تند نشان می دم .

+ نوشته شده توسط ليلا در پنجشنبه 23 خرداد1387 و ساعت 23:0 |

1- سخته، ولی باید تحمل کنم. نمی دونم چقدر طول می کشه، ولی باید تحمل کنم.  دوس ندارم تحمل کنم، برای همین هزار رو یه دلیل می یارم تا مجبور نشم تحمل کنم. ولی میگن باید تحمل کرد. عقلمم تاییدشون می کنه، می گه دوستم نداری، باید تحمل کنی؛ می گه باید این کار رو می کردی حالا که زودتر شد، بهتر.

2- آن روز من هیچ برنامه ای مشخصی نداشتم، شاد و خوش بودم. با کمال میل هم رفته بودم. نمی دونم چی شد، چه  اتفاقی افتاد، تصمیم گرفتم  همه چیز رو  پاک کنم. تصمیمی برخلاف حسم گرفتم،  اعلام انصراف دادم. انصرافی که اصلا دوسش نداشتم، اصلا، اصلا،  اصلا.

3-دیشب حالم خیلی بد بود. همش حس تهوع بهم دست می داد. نمی دونم چرا ؟ دیشب فقط یه شانس آوردم، شاید یه شانس خوب، آن هم  این بود که دو شب قبل خیلی دیر خوابیده بودم و زود بیدار  شده بودم  و انقدر خسته شده بودم که با وجود حال بدم،  زود خوابم برد. شب ساعت  ۱۰ خوابیدم و صبح ساعت ۵ صبح بیدار شدم. خواب خوبی بود. نه استرس، نه تهوع، نه غم، نه انصراف، نه خستگی و نه هیچ چیز دیگه. در مقابلش چه بیداری بدی بود. خیلی بد. در بیداری همه چیز به سمتم حمله کردند.

۴- مصاحبه ای رو که چهارشنبه انجام دادم، باید پیاده کنم. نمی تونم ولی مجبورم، مجبورم چون روز صفحه بندی رو یک روز کشیده بودم جلو ، ای کاش نمی کشیدم چون حوصله پیاده کردن ندارم. حوصله هیچی رو ندارم.

5- این هم فقط  برای اینکه شاید  آرامشی بیاره

۶-  یه چیز هایی بی ربط :

دوست دارم امشب فرهاد گوش بدم

بگ بگ بگ بگ ای اردک زیبا            

+ نوشته شده توسط ليلا در پنجشنبه 23 خرداد1387 و ساعت 11:3 |

بي تو، مهتاب‌شبي، باز از آن كوچه گذشتم،

همه تن چشم شدم، خيره به دنبال تو گشتم،

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم.

 

در نهانخانة جانم، گل ياد تو، درخشيد

باغ صد خاطره خنديد،

عطر صد خاطره پيچيد:

 

يادم آم كه شبي باهم از آن كوچه گذشتيم

پر گشوديم و در آن خلوت دل‌خواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم.

                                                          فریدون مشیری

۱-  حالم خوبه،  آرامش خوبی دارم

2- خدا هست، دور شده ولی هست

۳- اومدم كارگزاران 

۴- همه چیز رو تقریبا دوست دارم

۵- چهار یا پنچ شب هست كه با سمیه فیلم نگاه می كنیم، این كار و دوس دارم

۶- هنوز داستان جدید ننوشتم، خوندن كتابهای كه تو دست داشتم تمام نشدن؛ كتاب جدیدی هم شروع نكردم، نخوندم


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط ليلا در سه شنبه 21 خرداد1387 و ساعت 23:47 |
 سلام به همه شمایی که دوستون دارم و از صمیم قلب بهتون احترام می گذارم. سلام به شماهایی که به یادم بودید و حالمو می پرسیدید و به شماهایی که از ظن حودتون یار من بودید.

یک هفته شده که  می خواهم  توی وبلاگم از شما ها تشکر کنم، بخاطر اینکه به یادم بودید و با نگاه خودتون یارم بودید؛ یک هفته شده که  می خواهم در مورد روزهای بدی که بهم گذشت بنویسم؛  اما نمی شد یا خیلی خسته بودم یا حس نوشتن نداشتم .

  ده روز است  که حالم خیلی خوبه یعنی در مقایسه با روزهای بدی که گذراندم خیلی خوبه و دیگه کابوس نمی بینم، دیگه استرس خفم نمی کنه، دیگه انرژیم تا ظهر تحلیل نمی ره و یک روز در میون یا دو روز در میون  افسردگی دیوانم نمی کنه . حالم خوبه  ولی هنوز نه طرح داستان و  نه داستان نوشتم  و نه داستانی خوندم. کاری که قصد دارم توی این یکی دو روزه آینده شروع کنم.

 الان خوشحالم، خوشحالم چون همه آن چیزهایی که عذابم می دادند یا رهام کردند یا از روی خط اصلی ذهنم دورتر شدند. در مورد بعضی از آن مشکلات که  خیلی شخصی  نیست براتون میگم. 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط ليلا در یکشنبه 22 اردیبهشت1387 و ساعت 17:36 |
 امروز تقریبا ساعت ۳ نیمه شب بیدار شدم، الان هم ساعت ۲۰ دقیقه مونده به ۵ است  که از خستگی دارم    میمیرم  ولی خواب  مبارک هنوز  قصد  نداره  روی  چشمهام  بشینه. این بساط تو تقریبا هرشب  دارم؛ آن هم بخاطر یه موضوعی که نمی دونم  چطور از دستش خلاص بشم. چند روزه  یه موضوعی حسابی تو ذهنم  راه رفته  و نمی دونمم با هاش چیکار کنم  تا حداقل بتونم  یه خواب راحت  داشته باشم . هر شب چه سرم رو  با داستانو، کامپیوترو یا هر چیز دیگی گرم  کنم یا  نکنم؛  آخر سر ـ موضوعه ـ  به سراغم میاد  و خواب رو حرومم  میکنه.  یک هفته شده  که  نیمه شب بیدار می شم  و دیگه  تا  ۷ صبح  خوابم  نمی بره . از  ۷  تا  ۹ صبح هم  دیگه  چشمام  باز نمی شه.  بعد اون هم  کارهای  روزمره  شروع  می شه. یه  اوضاع  عصاب  خوردکنی که  زندگی رو  داره  خراب  می کنه،  چون در طول روز حوصله  هیچ چیز و هیچ کس  رو ندارم؛  از طرفی  نمی شه  به  کار و آدمهای  اطرافم  بگم،  تا اطلاع  ثانوی  مسدود شدم ، لطفا  از  رویم  رد  نشوید . 

+ نوشته شده توسط ليلا در چهارشنبه 21 فروردین1387 و ساعت 4:56 |